هیچ مقداری به جز تو در این معادله جواب درست رو نمیده.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 8:55 توسط مهسا |
بعد از این مکالمه طولانی، میز مستقیم تشکیل می دهیم. حرف ها انگار تمامی ندارند حتی بعد از جویدن تلفن و تف کردنشان.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:43 توسط مهسا |
شادی تو چقدر ؟ حاضرم خیلی چیزهای گنده تو زندگیم رو بدم به خاطرش این که می گویم " برود به درک " عبارتیست که درش "درک" همان سطل آشغال اتاقم است ... انگار تمامی ندارد لرزش های زیر دلم، وقتی که ذوق میکنم. کله ام داغ شده، مستم بیا چرند و پرند حرف بزنیم، اگر دوست نداشتی، اگر بدت آمد، من همه فعل و فاعل های تو می شوم تا جمله هایت درست از آب در بیایند قبول ؟ حالا بگو شادی تو چقدر ؟
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:50 توسط مهسا |
با این حال به نظر می آید که از همه حذر می کنی. نگاهت کرده ام، قبل از اینکه پایت را بیرون بگذاری، همه اش چپ و راستت را نگاه می کنی. از کسی می ترسی یا چی ؟
پرواز ایکار / رمون کنو
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:35 توسط مهسا |
کاش میشد راحت خط بخوری
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 17:34 توسط مهسا |
دیگر اشک نریز بهداد ------------------------- میدانی که تمام صحبت هایمان را دوست دارم حتی اگر هیچ صدایی رد و بدل نشود !
بیا
سخن بگو
من پر پروازت
نمیتوانم باشم
من راه پرواز را نمی دانم
ولی
میتوانم آنقدر ابله باشم
که حماقتم
تو را به خنده بیندازد
و لحظه ای از شادی به پرواز درآورد
آری
آری
میتوانم آنقدر شوخ باشم
که بخندی
که از شادی بال در بیاوری
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 22:56 توسط مهسا |
"توی حیاط بچه ها سعی می کردند یک خرده تفریح کنند، اما فایده ای نداشت، دیوار روبرو آنقدر بلند بود که همه چیز را انگار له می کرد، میل تفریح آدم کشته می شد... این بود که بر میگشتند سر کلاس دنبال این که نمره خوب بگیرند... فکرش را بکن!" مرگ قسطی/ لویی فردینان سلین
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 12:32 توسط مهسا |
یک : قرار نبود دایره مان اینقدر بزرگ شود و من بین تمام قطرها و وترهایمان گیر کنم. قرار بود فقط شعاع داشته باشیم، آن هم یکی، دوتا ... دو : همه صداها از سبز بودن گذشته اند ... امیدوارم نشانه خوبی باشد. سه : این جمله را خیلی دوست دارم : " من همیشه کله ام گنده بود، خیلی گنده تر از مال بقیه بچه ها. کلاه هیچ کدامشان سرم نمی رفت" پ.ن : این پست مثل یخچال هایی شد که چیزهای مختلفی روشون چسبوندن ... از هر گوشه ای، حرفی. مثل یخچال های یاغی که هیچوقت برنامه غذایی ثابت هفتگی را تحمل نمیکنند !
اما دروغ چرا، هم آغوشی میان این دایره وسیع لذت بخش تر است.
مرگ قسطی/لویی فردینان سلین
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 1:14 توسط مهسا |
فقط پله سوم این نردبون لق ـ ، ولی اگه برداریش دیگه هیچوقت نمیتونی بری بالا پ.ن : ترکیدنی که هیچ امیدی به چسبیده شدن دوباره - حتی با خط درز - بهش نیست من رو می ترسونه ! پ.ن : هدف حد نداره - عرفان
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 11:58 توسط مهسا |
در راه بازگشت از پرسون - سرسیاه غارها
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 13:42 توسط مهسا |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:20 توسط مهسا |
"تب باشد یا نه، در هر حال هنوز هم هر دو گوشم چنان وزوزی می کند که از آن بدتر نمی شود. از زمان جنگ تا حالا همین طور دارد صدا می کند. جنون همین طور در تعقیبم بوده، یک بند به مدت بیست و دو سال. معرکه ست. هزار جور سر و صدا و قشقرق و هیاهو را روم امتحان کرده. اما من از خودش هم سریعتر هذیان بافته ام، روش را کم کرده م، روی ((خطِ پایانِ )) هذیان و جنون درش گذاشته م و برنده من بوده م. بله! مسخره بازی در می آرم، خودم را به لودگی می زنم، مجبورش می کنم فراموشم کند. رقیب بزرگم موسیقی ست، ته گوشم گیر افتاده و رفته رفته خراب شده... مدام باام در می افتد... با ضربه های ترمبون گیجم می کند، شب و روز دست و پا می زند و به خودش می پیچد. همه صداهای طبیعت توی گوشم هست، از صدای فلوت تا آبشار نیاگارا ... طبل و تبیره را دارم و یک بهمن ترمبون. هفته ها پشت سر هم (( مثلث)) می زنم. شیپورم از مال همه بهتر ست. برای خودم تنهایی یک دسته کامل سه هزار و پانصد و بیست و هفت پرنده کوچک کوچک دارم که یک لحظه هم آرام نمی گیرند... همه ارگ های دنیا منم. همه چیز از من است، گوشت و روح و نفس... اغلب حالتم خسته و از رمق افتاده ست. فکرها توی کله ام سکندری می رود و کله پا می شود. بااشان خوب تا نمی کنم. کارم ساختن اپرای سیل و توفان است. بعد که پرده پایین می افتد قطار نیمه شب وارد ایستگاه می شود ... سقف شیشه ای آن بالا می شکند و می ریزد پایین... بخار از بیست و چهار سوپاپ می زند بیرون... زنجیرها پرت می شود تا طبقه سوم... در واگن های ولنگ و واز سیصد نوازنده سیاه مست با سر و صدای چهل و پنج خط نُتی که همزمان می زنند آسمان را جر می دهند ...بیست و دو سال است که هر شب می خواهد کلکم را بکند... درست سر ساعت دوازده... اما من هم می دانم چطور از خودم دفاع کنم... با دوازده سمفونی ٍ کامل طبل و سنج ... دو سیلاب بلبل ... یک گله کامل فوک هایی که با آتش زجرشان بدهی... برای یک آدم عزب بد سرگرمی ای نیست... انصافا... زندگی دومم است... به کسی چه." اعتراف 1 اعتراف 2
مرگ قسطی/ لویی فردینان سلین
می خواهم مرگ قسطی رو بیارم با خودم فردا و ولو بشوم روی مبل هایت و بخوانمش ... این همه آرامش تو را کجایم جا بدم ؟
همان شب که همه چیز جدی شد و مثل یک معاشقه آرام، خواستم (( تونل)) را - که یک هفته ای ست امانت دادمش - ورق بزنم و تمام شخصیت کاستل رو که به تو دادم پس بگیرم .
-----
میدونم چوب خط هام خیلی وقته پر شده، دیگه وقتشه بسوزونمشون
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:56 توسط مهسا |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 21:35 توسط مهسا |
کاستل، من با همه ویژگی های پیچیده، تنها روی مبل های تو احساس می کنم واقعا خودمم و همانطور رفتار می کنم که هستم.
مبل های بزرگ و خاص مثل فکرهای خودت و فکرهای من.
---
هوس کردم دوباره سال های سگی رو بخونم ولی غر زدن های کتابهای خونده نشده آزاردهنده اس !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:12 توسط مهسا |
همه با نام واقعی ات دنبالت میگردند، نمی دانند که من با نام مستعارت هم تو را پیدا کرده ام.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:34 توسط مهسا |
بترسی اگر، تنها می شوی
کارهای زیادی انجام می دهی
که هیچ کدام از وجود تو نشئت نگرفته.
دری لولا شده به فراموشی/ ریچارد براتیگان
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:32 توسط مهسا |
کسی نُت این قطعه رو داره ؟؟ ---- حجمش رو حدود پانصد کیلو بایت کردم !
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 2:36 توسط مهسا |
حالا بیشتر از هر زمان دیگری به یک ساختمان نیمه کاره احتیاج دارم تا روی دیوار نصفه ای ازش بخوابم و دیوار چینی کنند و بروند بالا ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 3:49 توسط مهسا |
وحشت همیشه با ماست. مثل خدا که همیشه با ماست. باورمان نمی شود که می شود نترسید. همان طور که باورمان نمی شود که می شود خدایی نباشد. حتی تصورش برایمان مشکل است. لاک پشت بدون لاک تاب هوا را هم ندارد و ترس ما لاک ماست. پوسته ای سخت است که از فضای بیرون، از هوای بیرون و از نفس آدمهای بیرون جدایمان می کند. همیشه محتاطیم. به کوچکترین حرکت نا آشنایی سرمان را می دزدیم و در درون پوسته ترس پنهان می شویم. نفوذ ناپذیر و جامد. در درون این قشر ضخیم است که کابوس هایمان عذابمان می دهد. در درون این قشر ضخیم است که بیداریم، می بینیم، می شنویم و همه گمان می کنند که سنگیم، نمی بینیم، نمی شنویم، خوابیم. و یا، اگر خیلی هوشیارمان پندارند، فکر می کنند پذیرفته ایم. خدایمان هم همین جاست. زیر لاک ماست. بند نافی است که ما را به دنیای بیرونی پیوند می دهد. اگر او نباشد چه کسی بازگویی رنجهایمان را بشنود ؟ باور نمی کنیم که حیات همین است. همین که بر ما گذشته است. بر ما که قهرمان نیستیم. لاک پشت هم نیستیم.
شب هول / هرمز شهدادی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 19:43 توسط مهسا |
بیا مجهول باشیم تا هر کاری هم بکنند به جوابمان نرسند ... --- بی خوابی های مکرر حتی اسمت را هم در ذهنم بهم میریزد و ناشناس که می شوی لالایی هایت هم بی اثر می ماند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 1:57 توسط مهسا |