تبليغاتX
گاه نوشت
گاه نوشت
اینجا گاهی فکری نوشته می شود
شنبه بیست و نهم تیر 1387
 

 


دلیل واضحی ندارد توهم
بسیار هم تار و کدر است
هر چقدر هم پاکش کنی، هیچگاه واضح نمی شود

 



/
حتی جوهر ها هم که تمام شدند، تو بنویس
من حس می کنم
تمام اسرار بین خودمان می ماند ... یک ذره اش را هم قسمت نمیکنم

 

 

 


 


 

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387
 

 

 

شاید اگه روی بادبادک طرح آسمون بکشی، دیگه دلش نخواد بره بالا ...

 

 

 

 

جمعه بیست و یکم تیر 1387
شخصی
 

 

 

اگر بروی،  دلم برایت تنگ می شود
بیا این زندگی ـ ... را انجام بدهیم .

نقطه چین را که میدانی، تو پر کن
من هم قول می دهم همیشه باشم .

 

وسیع باش و تنها و سر بزیر و سخت

یادت هست ؟؟ 

همیشه توی اون لحظه های گند و بد بهم می گفتی :
مهسا همیشه دردهای بیشتر هست، وسیع باش و تنها و سر بزیر و سخت ...

اگر بروی دلم برایت تنگ می شود ...

 

 

 

 

 

شنبه پانزدهم تیر 1387
 

 

 ... مشت کردم دستهامو
حدس می زنی
اما باز نمیکنم
نمیفهمی توی کدومشون گُله
شاید هیچوقت

 

پ.ن : هنوز هم در حال و هوای اینجام :    :)

عکس های زیبایی گرفتی رضا ...

 

 

 

یکشنبه نهم تیر 1387
شخصی

 

 

 

 

 

 بزرگتر که شدم

فهمیدم  

بالای اولین راه ـ کودکی ـ کوهنوردی من ارتفاعی هست

ارتفاعی که چند وقته دلم می خواست حسش کنم

 

 

عجیب بود این حس

همراه نقشه

و مسیری که نرفته بودیم

ممنونم از رضا موسوی برای تمام همراهی و انرژی خوب اش

و همراهی نینا و گونش عزیز در ابتدای مسیر

و پرنده هایی که موفق به خوردن ما نشدند !!  

 

 

 

 

 

 

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387

 

 

 

 

گفتم که اگر چراغ های چشمک زن ثابت شوند گم می شوم

 

 

 

 

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387
 


  l 
دوست داشتم  لحظه ای سیم ـ سُل ـ ویولنم می شدم
و تو آرشه کشی می کردی
خیال ـ گنگی ست این عشق و نزدیکی
می دانم ...
 این بالایی اصلا مخاطب نداره، شاید هم داره و من نمیشناسمش !
نمیدونم .


  l l
 عجیب شدم
و شما ها متعجب میشین وقتی من رو میبینین
چشمهاتون گرد میشه و از اینکه توی سفیدی ـ چشمهاتون رگ های متورم قرمز می بینم، می فهمم که به خاطر کارهایی که میکنم ازم عصبانی هستید !
عجیب شدم 

  l l l 
بیا بی ربط حرف بزنیم. تو فکر های ذهن ـ من رو  بخون و بگو، منم مال تورو .به شرط اینکه دیگه  چهار چوب نذاریم و نریزیمشون اون تو .


  l l l l
خسته شدم از قید و بند ها ! میبینی، از وقتی قایق درست کردن با کاغذ رو بهم یاد دادی یاغی شدم !

 

 l l l l

تموم .

 

 


 
 

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
 

کشتی متوقف شده، مسافرت نمی کند.
امروز باید کار کرد.
فردا هر اتفاقی ممکن است بیفتد.
کسی که درختی می کارد، نمی داند که آیا روزی بر فراز آن حلق آویز خواهد شد یا نه.

دخمه / ساراماگو

 

+

یاد ِ قدیما کردم !

 


 

یکشنبه پنجم خرداد 1387
 

 

مثل نامه هایی که با آب پیاز نوشته شدن  و فقط در ظاهر هیچی ندارن
اینجا هم
بن بست نیست
در داره                                                 
فقط کافیه یک شمع جلوش روشن کنی

همین .

 

 

 

چهارشنبه یکم خرداد 1387
 

 


توی لیوانی زندگی می کرد که همیشه یک ذره پر بود
هیچوقت درست نمی تونست نیمه خالیشو ببینه